هیچ
کمونیستی نبایددرمقابل جعلکاریهای یک
سنتریست
شناخته شده
برجنبش
کمونیستی
افغانستان
ورهبری آن، بی
تفاوت باقی
بماند،
پراتیک
انقلابی یا
پرنسیپ گرائی
بورژوائی؟
نوشته :
فولادگر
بخش
پنجم
پیشگفتار
بخش پنجم
دربخش
سوم ازآقای
سمندریادآورشدیم
که میگوید"نظریات
ماوتسه دون
دربارۀ
گذارازانقلاب
دموکراتیک –
(ضد
امپریالیستی)به
انقلاب
سوسیالیستی ودرباره
دیکتاتوری –
پرولتاریادرمراحل
1955 تا1965 ناروشن
وتاحدی
بامارکسیسم –
لنینیسم
درتضاداست". ودرآن
نوشته
متذکرشدیم که
بنابه سنگین
بودن این
بحث،این مسایل
رادریک نوشته
دیگرموردارزیابی
قرارمیدهیم. اماسمندردربخش
های بعدی
نوشته اش به
حملاتش برمائوتسه
دون ادامه میدهد:
"نوشته های
ماتسه دون قبل
از1966 بوضاحت،
که بایدگذارازانقلاب
دموکراتیک به
انقلاب
سوسیالیستی
درسطح سیاسی
گذارازدیکتاتوری
تمام طبقات
ونیروهای
ضدفیودالی
وضدامپریالیستی
به دیکتاتوری
پرولتاریاباشد،بیان
نشده است". (هرچه
ازدوست
آیدنیکوست 4)
---
"دیکتاتوری
پرولتاریاآلۀ(سیادت
طبقاتی)پرولتاریابمنظور(سرکوب)وامحای
بورژوازی است.
ولودرپیروزی
سال 1949 دراول به
تضاداساسی
داخل چین بین
پرولتاریا
وبورژوازی
موقف درست
گرفته شد،دراثر
مرکزی ماوتسه
دون"درباره
حل صحیح
تضادهای درون
خلق" سال 1957،
ذکرمی شود، که
ماوتسه دون
دیکتاتوری
پرولتاریارابااتحادسیاسی
بورژوازی ملی
امکان
پذیرمیداندوازآن
قدم به پیش
گذاشته،
اعمار سوسیالسیم
رابااتحادسیاسی
بورژوازی ملی
درحدامکان
میداند.این
نظرات
باآموزش های م
– ل سازگاری
ندارند. در واقعیت
امرازآن
اهتماماتی
نشت میکنندکه
رویزیونیست
های خروشچفی
آشتی طبقاتی
رابین پرولتاریا
وبورژوازی
موعظه کرده
درجنبش بین المللی
کمونیستی
تبلیغ (و
اعمال)
میکردند". (هرچه
ازدوست
آیدنیکوست 4)
---
وسرانجام
سمندربعدازیک
سلسله حرف های
زهرآگین وبی
نهایت مخرب دراخیربخش
پنجم مینویسد:"کم
ماوکرم جنبش
انقلابی
افغانستان". صرفنظرازاینکه
هیچ ایده ضدمائویستی
نمیتواندبه
جنبش انقلابی افغانستان
تعلق داشته باشد،تصورمیشودکه
سمندردیگرازتخریب
مائوتسه دون
خسته شده وازاین
به بعدلبه
تیزتیغ
مبارزه اش
رابه حیث رهبر"وطن
پرستان
واقعی"بسوی امپریالیست
هاومزدورانش برخواهد
گردانید.امایک
هفته بعدتر"بخش
ششم"هرچه
ازدوست
آیدنیکوست" نشرشد.
نشربخش ششم
نوشته سمندراین
امیدراکه اوعلیه
امپریالیست
های اشغالگربه
مبارزه
پرداخته ودست
ازسر مائوتسه
دون ومائویست
هابرخواهدداشت،به
یاس مبدل
ساخت. دربخش
ششم،سمندرواضیح
میسازدکه حاضرنیست
کینه وعداوتش
رامتوجه
استعمارچیان امپریالیست
سازدواین
مسئله
کمونیست های
انقلابی
افغانستان رامجبورمیکندتابا
افشاساختن
بیشترموضع آقای
سمندر،
ازمائویزم
دفاع کنند.
دیکتاتوری
پرولتاریاچیست؟
1- اساس
تئوری
دیکتاتوری
پرولتاریا
دربالاتذکردادیم
که سمندرمیگوید"دراثرمرکزی
ماوتسه دون
"درباره حل
صحیح تضادهای
درون خلق"
سال1957، ذکرمی
شود، که
ماوتسه دون
دیکتاتوری
پرولتاریارابااتحادسیاسی
بورژوازی ملی
امکان
پذیرمیداندوازآن
قدم به پیش
گذاشته،
اعمارسوسیالسیم
رابااتحادسیاسی
بورژوازی ملی
درحدامکان
میداند".
دیکتاتوری پرولتاریا چیست وسمندرآنراچگونه می فهمد؟ این هاسوالاتی اندکه بایدبه آنهاپاسخ گفت. برای پاسخ درست به این سوالات آدم ناگزیربه نقل پیکره های طولانی ازگفتارپیشوایان پرولتاریاوبویژه مائوتسه دون میباشد. ازجانب دیگر،شعارهاوتاکتیک هاازیک سلسله عوامل وشرایط عینی منشامیگیرندووقتی شرایط عینی آنهاروشن نباشد، خواننده به درک درست آن هانمیرسد. به این دلیل مادربسیاری مواردمجبوریم برروی شرایط عینی شعارها وتاکتیک های حزب کمونیست چین نیزمکث کنیم. آقای سمندرمتاسفانه شرایط عینی وعوامل تاریخی ایراکه موجب اتخاذآن تاکتیک هاگردیده بیان نمیکندوازآن به حیث پوشش کارمیگیردتاحملاتش برمائوتسه دون موجه جلوه کند.اگرچنداین پوشش در کوتاه ترین مدت پاره میشودولی برای کسی که هدفش بازداشتن انقلابیون ازنیل به حقیقت است،"کوتاه ترین مدت ها" هم عنیمت میباشد.
دیکتاتوری
پرولتاریاچیست؟
همانگونه که
اساس تمام
تئوری های
کمونیزم علمی بانام
مارکس
پیوندمیخورد،اساس
تئوری دیکتاتوری
پرولتاریانیزازمارکس
است. مارکس درسال 1852درنامه
اش به
وایدمایرمینویسد"...آنچه
كه به شخص من
مربوط
ميشوداينست كه
نه كشف وجود
طبقات در
جامعه مدرن
ونه كشف
مبارزه ميان
آنها،هيچكدام
ازخدمات من
نيست.
مدتهاقبل از
من مورخين
بورژوازي تكامل
تاريخي اين
مبارزه
طبقاتي،
واقتصاددانان
بورژوازي
تشريح
اقتصادي
طبقات را بيان
داشته بودند.
آنچه كه من
انجام داده ام
وجديداست،عبارت
است ازاثبات: 1
ـ اين امركه
وجود طبقات فقط
وابسته به
مراحل تاريخي
مشخصي در
تكامل توليداست؛
2 ـ اينكه
مبارزه
طبقاتي
ضرورتاً به ديكتاتوري
پرولتاريامنجر
ميشود؛ 3 ـ
اينكه خوداين
ديكتاتوري
فقط عبارت
ازيك مرحله
گذاراست به
انحلال همه
طبقات ورسيدن
به يك جامعه بي
طبقه". ازنظرمارکس
تمام مراحل تکاملی
جامعه بشری به
سه قسمت تقسیم
میشود. قسمت
اول
ظهورطبقات درجامعه
است وآن به
این معنی که
جامعه
درمرحله معینی
ازتکاملش به
طبقات رسیده
است وتاکنون
این نظام حاکم
میباشد. مرحله
دوم، مرحله
گذارازجامعه
طبقاتی به جامعه
بدون طبقه
است. این
مرحله همانا
مرحله دیکتاتوری
پرولتاریامیباشد.
مرحله سوم،
جامعه بدون
طبقه یا جامعه
کمونیستی
است.مارکسیزم
تئوری
وتاکتیک مرحله
دوم یعنی
مرحله
دیکتاتوری
پرولتاریااست.به
همین دلیل است
که مارکس
میگفت "فلاسفه
جهان رابه
اشکال مختلف
تعبیروتفسیرکرده
اند، حالانکه
حرف
برسرتغیرآنست".
ازاینجااین
نتیجه حاصل
میشودکه
مارکسیزم
عمدتا تئوری
وتاکتیک ایجادجهان
نوین است که بایددرعصرتاریخی
دیکتاتوری
پرولتاریا
ظهورکند.
مارکس
باجمعبندی قانون
اقتصادی حرکت
جامعه، به این
نتیجه
میرسدکه اجتماعی
شدن بیشترازپیش
تولید با
مالکیت خصوصی
درتضادقراردارد.این
تضادبدون
همگانی ساختن
مالکیت
درجامعه قابل
حل نیست.به
ایندلیل طبقه
کارگر باید
نظام مالکیت
خصوصی
رابراندازدتابتوانداین
تضادراحل کند.این
براندازی فقط
ازطریق
قهرانقلابی ممکنست
وبس.
ازجانب
دیگراین براندازی
نمیتواندیکباروبرای
همیشه انجام شود،
بلکه طبقه
کارگربطورمداوم
باید بسوی کمونیزم
مارش کند.
مارکس دراثرماندگارش"مبارزه
طبقاتي
درفرانسه: 1850ـ 1848"
این مطاب
رابااین
جملات بیان
میبکند: "سوسياليسم
اعلام ادامه
انقلاب است،
ديكتاتوري
پرولتاريابمثابه
نقطه
گذارلازم به
از بين بردن
تمايزات
طبقاتي
بطورعموم، به
از بين بردن
تمام مناسبات
توليدي كه اين
تمايزات بر آن
استوارند، به
از بين بردن
تمام مناسبات
اجتماعي كه
منطبق بر اين
مناسبات
توليدي مي
باشند، و براي
انقلابي كردن
تمام ايده
هائي كه از
اين مناسبات
اجتماعي برمي
خيزند، مي
باشد"
حرفهای
داهیانه
مارکس را به الفاظ
ساده بیان
میکنیم:
الف: ديكتاتوري
پرولتاریا گذاري
است بسوي
امحاء كليه
تضادهاي
طبقاتي،
ب: دیکتاتوری
پرولتاریابایدكليه
تضادهای روابط
توليدي راكه
اين
تضادهابرروي
آنهابناشده
اندمحوسازد،
ج: دیکتاتوری
پرولتاریا بایدكليه
مناسبات
اجتماعي راكه
اين مناسبات
باآنهادرتطابق
اند،
نابودسازد،
د: دیکتاتوری
پرولتاریا بایدتحول
بنيادين دركليه
ايده هايي
ناشي ازاين
روابط را، به
وجودآورد.
اینست معنی
ومفهوم تئوری
دیکتاتوری
پرولتاریاکه
نزدکمونیستهابه
"4کلیه یا4
تمام"مارکس
شهرت دارد. دیکتاتوری
پرولتاریا،ازنظرمارکس،به
اینصورت
پروسه طولانی
است که طی آن
جامعه نوین
نتنهاازنظراقتصادی،تراکم
تولیدو کاهش
ایام
کار،ظهورکرده
باشد،بلکه
انسان نوین
بادیدنوین،
عادات
نوین،اعتقادات
وافکارنوین
وازهمه
مهمترباتفاوت
بنیادین باانسان
جهان طبقاتی
تحت
سرمایداری
نیزظهورکرده
وتمام
مظاهرطبقاتی درذهنش
محوگردیده
باشد. ازنظر
سیاسی دولت وارگان
های سیادت
وسرکوب
طبقاتی
مانندپولیس،
قانون،ارتش
ودستگاه
قضائی
نیزضرورت
وجودشان
راازدست داده
وبه اضمحلال
کامل رسیده
باشند. برای اینکه
بتوان چنین
کاری راانجام
داددیکتاتوری
پرولتاریابرای
یک دوران
طولانی ضروراست.
لنین تئوری
دیکتاتوری
پرولتاریای
مارکس راتکامل
بخشید.اودرمورددیکتاتوری
پرولتاریاچنین
میگوید"عبوراز
سرمایه داری
به سوسیالیزم
یک عصرکامل
تاریخی است.تاوقتیکه
هنوزاین
عصرتمام نشده
است
استثمارکنندگان
ناگزیربه تجدیدرژیم
قدیم
امیدواربوده
واین امیدواری
راهم بااقدام
وکوشش برای
برقراری وضع
قدیم مبدل
خواهندساخت.پس
از اولین
مغلوبیت جدی
استثمارکنندگان
سرنگون شده که
ابداسرنگونی
خودرامنتظرنبوده،آنراقبول
نکرده وحتی
تصورش را هم
نمیکردندباجدیت
ده چندان
برابرافزون
شده برای عودت
مجددتی که
ازآنهامنتزع
شده وبرای
خانواده های
خودکه تاحال
بسی شیرین
زندگی میکردندواکنون"رجاله
های عوام"آنهارابه
ورشکستگی
وفقر(یابکاروزحمت"عادی"...)
محکوم
میکنند،داخل
نبردمیشوند. ودردنبال
سرمایداران
استثمارکننده،توده
وسیع خرده
بورژوازی
کشیده
میشود.همان
توده ای که ده
هاسال تجربه
تاریخی ممالک
شاهدبرآنست
که پیوسته
درحال تزلزل
وتردیدبوده،امروزبه
دنبال
پرولتاریا
میرودوفرداازمشکلات
انقلاب مرعوب
میگرددوازاولین
شکست یانیمه
شکست کارگران
خودراباخته
وعصبانی شده و
دست وپای
خودراگم کرده
شروع به نق
ونق وآه وناله
میکندوخودراازیک
اردوگاه به
اردوگاه دیگرمی
اندازد.(به
نقل از مسایل
لنینیزم.
منتخب آثار
استالین.جلداول
ص.57)
لنین درگام
اول ازتئوری
دیکتاتوری
پرولتاریای مارکس
درمقابل
حملات
پهلوانان
بورژوازی دفاع
میکند،زیرادفاع
از دیکتاتوری
پرولتاریادفاع
ازمارکسیزم
است. برای
آنکه ضرورت
تاریخی این عصررابیشترمبرهن
سازد چندزمینه
عینی –عملی
وسیاسی آنرا
تذکر میدهدوازطرف
دیگرگفتارمارکس
رابیشتربازکرده
وتوضیح
میدهدکه
دیکتاتوری
پرولتاریا یک
مدت زمان
کوتاه
نیست،بلکه
یک"عصر"است.دراین"عصر"بایدانسان
نوین به
وجودبیایدشکل
بیگیردوبه سن
بلوغیت برسد، انسانی
که
ازمظاهرطبقاتی
تحت
سرمایداری چه
ازنظرذهنیت
واخلاقیات
وچه
ازنظردیدبه جهان
وجامعه
مبراباشد. تنهادرچنین
وضعی است که
نیازبه دولت
بمثابه آله سیادت
ازمیان
میرودودولت
خودمحومیگردد.اینست
اساس تئوری
دیکتاتوری
پرولتاریا.
2- دیکتاتوری
پرولتاریا یک "عصر"تاریخی
است،
دربالابه
نقل ازمارکس
گفتیم که کشف
طبقات ومبارزه
اقتصادی میان
آنهاکارمارکس
نیست. بشربه این
شناخت یاعلم
یا درک قبل
ازمارکس ازطریق
دانشمندان
بورژوازی دست
یافته
بود.کارمارکس
درقدم اول،
این کشف بزرگ
است که طبقات
زائیده دوران
مشخص تکامل
تولیداست که درمرحله
تاریخی میعنی ازتکامل
جا معه ازمیان
میرودواین به
آن معنی که طبقات
نه دراول
وجودداشت ونه
وجودآن برای جامعه
ضروراست. حرف
مارکس به این
معنی نیست که
چه ما خواسته
باشیم
یانه،تولیددرمسیرنابودی
طبقات تکامل
میکند.امروزهستندافرادی
که مدعی
میشوندقبل
ازآنها"جنبش
کمونیستی دنیابه
این خیال بسرمیبرده
که:"چه
ماخواسته
باشیم یانه،کمونیزم
آمدنی
است!".هیچ
کمونیستی که
ازاساسات
کمونیزم آگاه
باشدازاین بی
خبرنیست که
مارکس بیخبرنیست
که مبارزه
طبقات
تنهابرسرمالکیت
بروسایل
تولیدوثروت
جامعه نمی
باشد،بلکه
برسرسمت
وسودادن به
حرکت تکاملی کل
جامعه به شمول
مناسبات
تولیدی نیزمیباشد.به
این دلیل "مبارزه
طبقاتي
ضرورتابه
ديكتاتوري
پرولتاريامنجرميشود"تاتضادبین
تولیداجتماعی
ومناسبات
تولیدی راحل
کند.طبقه کارگرکه
فقط باهمگونی
تولیداجتماعی
ومناسبات
تولیدی آزاد
میشود،بایدازطریق
قهرانقلابی(ديكتاتوري
پرولتاريا)این
کارراانجام
دهد. به
اینصورت؛ حرف
مارکس ازهمان
اول اینست که
بدون مبارزه
آگاهانه به کمونیزم
نمی رسیم.
مارکس
از"مراحل
تاریخی مشخص
درتکامل
تولید"حرف
میزندوبااین
عبارات مسایل
زیادی رابیان
میکند. او به کمونیست
هامیگویدکه سلب
مالکیت
ازطبقات
استثمارگرفقط
آغازانقلاب
است وازآنجاتاایجاد
جامعه نوین
کمونیستی یک
مرحله طولانی
تاریخی میباشد.این
مرحله تاریخی
نخست ازتغییرات
بنیادی درزیربناآغازمیشود.کاراجتماعی
به باروری
بیسابقه یی
میرسد،ساعات
کارروزانه
درنتیجه آن
کاهش
مییابد،تضادبین
کاریدی
وکارفکری،تضادمیان
شهروروستاو تضاد
میان
روبناوزیربناودرنتیجه
انواع عادات نادرست
که زاده جامعه
کهن
است(مانندستم
برزن،تخریب
محیط زیست و
ناهمآهنگی
باحیات
موجودات
دیگردرطبیعت)که
بانظام نوین
درتضادمیباشند،نابودمیشوند.ازنظرمارکس،این
مسایل در صورتی
ممکن است که
دیکتاتوری
پرولتاریابمثابه
عصرحادترین وبی
امان ترین مبارزه
طبقاتی
درنظرگرفته
شود.
آنچه مارکس
وانگلس
درمورددیکتاتوری
پرولتاریاگفته
اندازیکطرف
برجمعبندی آنهاعمدتاازتجربه
کمون پاریس واز
طرف دیگربرتحلیل
کارکردمبارزه
اقتصادی طبقات
استواراست. امالنین
که
ازاکتبرسال 1917
تاسال 1923برای
مدت
تقریباپنج
ونیم سال خودرهبروپیشوای
دیکتاتوری
پرولتاریابود،گام
به گام نشان دادکه
دیکتاتوری
پرولتاریاچگونه
آغاز میشودونخستین
گامهای
اقتصادی
وسیاسی آن چیست.مثلااوازنوامبرسال
1917تاافیبروری
سال1918رادوره"حمله
گارد سرخ
برسرمایه"مینامد.
دراین مرحله
اوبه
پرولتاریای
روس وتوده های
وسیع تحت
استثماروستم
رهنمودمیدهدتاتمام
پایه های مادی
قدرت اقتصادی
سرمایداری
رادرهم بشکنندوحیاتی
ترین رشته های
اقتصادی
مانندفابریکه
ها،بانکها،راه
آهن،بنادر،صنایع
کشتی رانی،شرکتهای
صادراتی-وارداتی،موسسات
حمل ونقل
وترانسپورت
و...غیره راتحت
مالکیت جمعی
درآورندوازبورژوازی
سلب مالکیت کنند.اوازنظرسیاسی
فرمان انقلاب
رادردست طبقه
میسپاردووطبقهع
متحذین سیاسی
آنراب هدفاع
ازانقلاب
فرامیخواندوخطاب
به آنهامیگویدکه"کارگران!بیادداشته
باشیدکه
انقلاب
درمعرض خطر بسیاربزرگ
قراردارد.به
خاطرداشته
باشیدکه تنهاشمامیتوانید
انقلاب
رانجات
دهیدوبس."(تاریخ
مختصرحزب
کمونیست(بلشویک)اتحادشوروی
ص.360)
چیزیکه لنین
کبیربه آن برای
دیکتاتوری
پرولتاریااهمیت
بسیارزیادمیدادعبارت
ازقطبی ساختن
سریع جامعه
ازنظر سیاسی
بود. به
هراندازه که
متحدین سیاسی
پرولتاریایاذخایرمستقیم
استراتیژی
انقلاب
پرولتری به اطراف
شعارهای دیکتاتوری
پرولتاریاجمع
شوند، به همان
تناسب بورژوازی
درقطب مخالف
منزوی وتجریدمیگردد.
به همین دلیل
بود که درماه
جون سال
1918کمیته های دهقانان
تهی دست
درسراسرروسیه
تشکیل شد.همین
کمیته
هابودکه
دیکتاتوری
پرولتاریا را درروستاهابردوازمالکین
بزرگ ارضی
وصاحبان تیول
های وسیع سلب
مالکیت کرد. تمام
متحدین سیاسی
یاطبقه
کارگربایددرجتگ
بی امان علیه
نظام کهن
وبورژوازی
بمثابه
محوراساسی آن،
شرکت کنند.لنین
می نویسدکه "ديكتاتوري
پرولتاريامصممانه
ترين وبي امان
ترين جنگ طبقه
نوين عليه يك
دشمن
مقتدرتر،يعني
بورژوازي كه
بعلت سرنگون
شدنش(ولوفقط دريك
كشور)مقاومتش
ده برابرگشته
است،وقدرتش
نه فقط
درنيرومندي
سرمايه جهاني
ودرنيرومندي
واستواري
ارتباطات بين
المللي
بورژوازي،بلكه
همچنين
درنيروي عادت
ودرقدرت
توليدكوچك
نهفته است؛(تکیه
ازماست)(لنین :کلیات
آثارص 508 چاپ
مسکو).
بامطالعه
تاریخ مبارزات
پرولتاریادراتحادشوروی
بعدازاکتبر1917
نمونه های درخشانی
ازاین"مصممانه
ترين وبي امان
ترين جنگ طبقه
نوين عليه يك
دشمن مقتدرتر"رامشاهده
میکنیم.لنین
به وضاحت نشان
میدهدکه وظیفه
دیکتاتوری پرولتاریاتنهاوتنهاویران
ساختن نظام
سرمایداری نیست،بلکه
ساختمان همه
جانبه جامعه
نوین است.این تجدیدساختمان
باید به مثابه
ادامه مبارزه
طبقاتی وتابعیت
بلاسوال
ازسیاست
پرولتاریائی
انجام یابد.درهمین
راستا است که
بورژوازی باید
گام به گام
نابودگرددوعادات
انسانی که
ازجامعه کهن
آمده ودریک
یاچندین نسل
متوالی بنابه
موجودیت امپریالیزم
در جهان،ازبین
نمیرود،زایل
گردد. به این
دلیل بودکه
لنین میگفت"برای
این کاریک
عصرتاریخی
کاملی لازم
است"(تاریخ
مختصرحزب
کمونیست(بلشویک)
اتحاد شوروی
ص.359).
3- فهم
سمندرازدیکتاتوری
پرولتاریا
چیست؟
ازدومبحث
بالااین فهم
کماکان درذهن
ماتجسم می
یابدکه دیکتاتوری
پرولتاریاازنظرمارکس،انگلس
ولنین عصر تاریخی
یی است که در
آن تمام
مظاهرجامعه
بدون طبقه هم
ازنظرعینی
وهم درذهن
انسان ظهوروجای
شرایط عینی
وذهنی جامعه
طبقاتی
رامیگیرند. معنی"چهارتمام
یاچهارکلیه
مارکس"این
میباشد.امادرک
سمندرازدیکتاتوری
پرولتاریا اینطورنیست.اودیکتاتوری
پرولتاریاووظایف
آنراچنین
تعریف میکند"دیکتاتوری
پرولتاریاآلۀ(سیادت
طبقاتی)پرولتاریا
بمنظور(سرکوب)وامحای
بورژوازی است"(هرچه
ازدوست
آیدنیکوست.4).ازنظراودیکتاتوری
پرولتاریاهمان
دولت پرولتاریامیباشدواوآنراداخل
قوس
میگذاردتاخوب
مشخص باشدکه
منظورش چیزی
دیگرنیست.
تئوری
دیکتاتوری
پرولتاریای
سمندربه"سیادت
پرولتاریا)
و(امحای
بورژوازی) ختم
میشود. اگرفرض
کنیم که
سمندربا نیت
بورژوایی
وغرض
اپورتونیستی
این حرف
هارانمیزندوازدیکتاتوری
پرولتاریافقط
این مسایل
رامی فهمد،آن
زمان آدم واقعاتعجب
میکند که
چطورکسی که
اساسات مارکسیزم
راتاهنوز درک
نکرده، بخود
جرائت میدهدکه
برمائوتسه
دون حمله کند.
سمندردرقسمت
دیگرهمین
نوشته چنین می
نویسد:"نوشته
های ماتسه دون
قبل از1966
بوضاحت، که
بایدگذارازانقلاب
دموکراتیک به
انقلاب
سوسیالیستی
درسطح سیاسی
گذارازدیکتاتوری
تمام طبقات
ونیروهای
ضدفیودالی
وضدامپریالیستی
به دیکتاتوری
پرولتاریاباشد،بیان
نشده است". (هرچه
ازدوست آیدنیکوست
4). معلوم نیست سمندردرکجادیده
یاخوانده که
مائوتسه دون
اصطلاح دیکتاتوری
تمام
طبقات رابکاربرده
است. چه اواین
اصطلاح رابطورطنزوکنایه
ّبه مسخره
گرفتن
دیکتاتوری دموکراتیک
خلق وقدرت
برمحورجبهه
متحدملی) مورداستفاده
قراردادباشدوچه
بخاطربرنشمردن
جزئیات مسئله،
درهرصورت رک
وراست بیهوده
گوئی میبکند.
دیکتاتوری
تمام طبقات ؟!
مابحث برروی
اینگونه حرف
های نادرست
راضیاع وقت
میدانیم وفقط
به"بیهوده"
خواندن آنها بسنده
میکنیم .
گفتیم
که سمندر"دیکتاتوری
پرولتاریا"و"دولت
پرولتاریا"رایکی
میداند،این
نادرست است.
زیرادولت پرولتاریابخشی
ازدیکتاتوری
پرولتاریامیباشد.
دولت
پرولتاریاحتی
وسیله تعین
کننده
دیکتاتوری
پرولتاریاهم نیست،زیراوسیله
عمده یاتعین
کننده
دیکتاتوری
پرولتاریاحزب
پرولتاریااست.
این حزب پرولتاریااست
که دولت
پرولتاریارارهنمودمیدهدوتاآخرین
لحظه آنرا
رهبری میکند.
دولت
پرولتاریایکی
ازآلات دیکتاتوری
پرولتاریااست.
نبایدبه نقش
دولت تحت
دیکتاتوری
پرولتاریاکم
بهادادوبه
همین صورت
نبایدنقش
آنراتاحدخوددیکتاتوری
پرولتاریا،بالابرد.هردوی
آن اپورتونیزم
است.
ازمطالعه
تئوری
دیکتاتوری
پرولتاریای
مارکس ولنین
به این نتیجه
میرسیم که
دیکتاتوری
پرولتاریافقط
وفقط سرکوب
وامحای
بورژوازی
نیست، بلکه
ایجادجهان
نوین درکل
میباشد. این
به این معنی
که دراول یعنی
بعدازتصرف
قدرت سیاسی
طبقه
کارگربه ویران
سازی پایه های
مادی
بورژوازی دست
میزندوبیادداریم
که لنین چگونه
این دوره
را"دوره حمله
گاردسرخ
برسرمایه"
میخواند.
موازی به
استحکام
سیطره سیاسی
پرولتاریا، سلب
مالکیت
ازطبقات
استثمارگرادامه
پیدامیکند.
درجریان
ساختمان
دنیای نوین
اگرچندمالیکت
بورژوازی
بطورعمده
نابودمیشودولی
بورژوازی هم
درزیربناباقی
میماندوهم
درروبنا. به
اینقسم برخلاف
گفتارآقای
سمندردیکتاتوری
پرولتاریا نه تنها
آلۀ سیادت
طبقاتی پرولتاریااست
ونه تنها بمنظورسرکوب
وامحای
بورژوازی طرح
ریزی شده است.
روشن است که
تحت
دیکتاتوری پرولتاریا،
طبقه
کارگروسایرزحمتکشان
سیادت میکنتدومعنی
دیکتاتوری هم
همین است ولی
نه تنهاازطریق
قدرت
دولتی،بلکه
ازهرنگاه وتحت
رهنمود"چهارتمام
یاچهارکلیه
مارکس". روشن
است که طبقه
کارگروسایرزحمت
کشان دررژیم
دیکتاتوری
پرولتاریا، بورژوازی
راسرکوب
میکنندولی
این تمام کارطبقه
کارگرنیست.
طبقه کارگربورژوازی
راسرکوب
میکنندوآنهم
به بی امان
ترین شکل آن،
اما عمده ترین
کار طبقه
کارگرساختمان
دنیای نوین است.
سرکوب
بورژوازی
دراین میان، مانندریشه
کن کردن علف
های هرزه
ازمزرعه گندم میباشدکه
سمت وسوی
سازندگی دارد.
مائوتسه
دون
ودیکتاتوری
پرولتاریا
درچین،
1- چگونه
توطئه چینی
مبارزه ایدئولوژیک
نام میگیرد
سمندربرمائوتسه
دون چنین حمله
میکند"دراثرمرکزی
ماوتسه
دون"درباره
حل صحیح
تضادهای درون
خلق" سال 1957،
ذکرمی شود،که
ماوتسه دون
دیکتاتوری
پرولتاریارابااتحادسیاسی
بورژوازی ملی امکان
پذیرمیداندوازآن
قدم به پیش
گذاشته، اعمار
سوسیالسیم
رابااتحادسیاسی
بورژوازی ملی
درحدامکان
میداند.این
نظرات
باآموزش های م
– ل سازگاری
ندارند. در واقعیت
امرازآن
اهتماماتی
نشت میکنندکه
رویزیونیست
های خروشچفی
آشتی طبقاتی
رابین پرولتاریا
وبورژوازی
موعظه کرده
درجنبش بین المللی
کمونیستی
تبلیغ (و
اعمال)
میکردند". (هرچه
ازدوست
آیدنیکوست 4)
این ادعا
نتنهادرست
نیست بلکه بیشتربه
یک اتهام میماند
که منظورازآن
تخریب
مائوتسه دون
میباشد.اگرمعلومات
تاریخی
خواننده وبه
ویژه معلومات
اوازبورژوازی
واینکه چگونه
زمینه رشدتاریخی
بورژوازی ملی
برسیاست های
این قشرناثیرمیگذاردبی
خبرباشدویامعلوماتش
ازماتریالیزم
تاریخی درسطحی
باشدکه این
مسئله
رانبیند، حرف
های آقای
سمندراورابه
مائوتسه دون
فوق العاده بدبین
میسازد. مائوتسه
دون درهیچ جای
این مسئله
رابعنوان یک
تئوری وحتی یک
تزتئوریک
مطرح نساخته
که "دیکتاتوری
پرولتاریابااتحادسیاسی
بابورژوازی ممکن
است". چنین ادعائی
تخریب مائوتسه
دون ازطریق
توطئه وتهمت
بستن براوست.از
طرف دیگرمشخص
نساختن این
مسئله که مائوتسه
دون تحت چه
شرایطی
بورژوازی ملی
راجزخلق حساب
وچراوتا چه
زمانی آنرا
جزمتحدین پرولتاریامیشمارد،نیزمغرضانه
ودشمنانه است.اگرکسی
این مسئله
رادرک نکندکه
دریک موقع معین
فقط یک نیرو
ومتحدین
سیاسی عمده اش
آماج عمده
مبارزه پرولتاریااست،
نه تمام
نیروهای
مخالف،
اویایک
خیالپردازآرمانگرااست
یایک بیسواد
سیاسی ویایک
اپورتونیست.
دیکتاتوری
دموکراتیک
خلق درجین
درسال های 1957 سه
دشمن بزرگ خلق
یعنی امپریالیزم،
فئودالیزم و سرمایداری
بروکراتیک راهدف
میگرفت نه تمام
مخالفین را. آقای
سمندراین
مسئله
رامیفهمدولی
نتنهاآنراتذکرنمیدهدبلکه
مغلطه کاری
میکند ودیکتاتوری
دموکراتیک
خلق
رادیکتاتوری
پرولتاریامیخواندتا
خواننده رابه گمراهی
بکشاند. توجه
کنیدمائوتسه
دون درهمین
اثرکه سمندرازآن
نام میگیردچه
میگوید: "دولت
مایک دولت
دیکتاتوری
دموکراتیک
خلق است که
تحت رهبری
طبقه
کارگربوده
وبراساس
اتحاد کارگران
ودهقانان
استواراست.وظایف
این دیکتاتوری
چیست؟ نخستین
وظیفه این
دیکتاتوری عبارتست
ازسرکوب
طبقات
وعناصرمرتجع
وآن استثمارگران
داخلی که
درمقابل
انقلاب
سوسیالیستی
ازخودمقاومت
نشان
میدهندوسرکوب
آن کسانی که
درساختمان
سوسیالیزم
تخریب میکنند.
ویابه بیان
دیگرحل تضادمیان
ماودشمن
دردرون
کشوراست. فی
المثل بازداشت
ومحکوم ساختن
بعضی ازعناصر
ضدانقلابی،
محروم کردن
مالکان ارضی
وسرمایداران
بروکراتیک
ازحقوق
انتخاباتی
وسلب آزادی
بیان
ازآنهابرای
یک دوران معین"(
مائوتسه دون
پنچ اثرفلسفی
ص.89 )(تکیه روی
کلمات
بالاازماست).
آیادیکتاتوری"دیکتاتوری
دموکراتیک
خلق"و"دیکتاتوری
پرولتاریا"باهم
یکی است
ویااینکه دوچیزمختلف
میباشند؟مالازم
نمی بینیم این
تفاوت
رادراینجاتذکربدهیم
ولی
ازخواننده
محترم
باتواضع
کمونیستی
میخواهیم که
ببیند سمندر چگونه
با مغلطه
کاری وافترابندی
کارمیکند تا
مائوتسه دون
را بد نام کند.
درنقل
وقول بالا
دیده میشود که
مائوتسه دون
پرولتاریارادریک
قطب وسه دشمن بزرگ
خلق(امپریالیزم،
فئودالیزم
وسرمایداری
بیروکرات)رادرقطب
دیگرقرارمیدهد.
این به این
معنی است که
این هادوقطب
تعین کننده
راتشکیل
میدهند نه
بورژوازی ملی
وآنهم نه تمام
بورژوازی ملی بلکه
فقط آن جناحی
که ازسیاست
های
پرولتاریاجانبداری
میکند. مائوتسه
دون به مسئله ازدید
ماتریالیزم
دیالکتیک
نگاه
میکندوفارمول
عمومی
دیدگاهی
دیالکتیک
رابرای حل
قضیه بکار
میگیرد "تضادهای
بین ماودشمن
تضادهای
انتاگونیستی
اند.تضادهای
درون خلق،اگرمنظورتضادهای
بین زحمتکشان
باشد، غیرآنتاگونیستی
هستند،حالانکه
تضادهای بین
طبقات
استثمارشونده
واستثمارکننده
علاوه برجنبه
آنتاگونیستی،
دارای جنبه
غیرانتاگونیستی
نیزمیباشند.... درکشورماتضادبین
کارگروبورژوازی
ملی ازجمله
تضادهای درون
خلق است.به
علت اینکه
بورژوازی ملی
درکشورماخصلت
دوگانه دارد،
مبارزه
طبقاتی بین
طبقه
کارگروبورژوازی
ملی بطورکلی
از جمله
مبارزه
طبقاتی درون
خلق
است.بورژوازی
ملی
کشورمادردوران
انقلاب
بورژوا-
دموکراتیک
جنبه
سازشکارانه
داشت
ودردوران
انقلاب سوسیالیستی
ازطرفی طبقه
کارگررا استثمار
میکند و از طرف
دیگرپشتیبان
قانون اساسی
است وحاضربه پذیرش
تحول
سوسیالیستی
میباشد.بورژوازی
ملی باامپریالیزم،
طبقه مالکان
ارضی
وبورژوازی
بروکراتیک
تفاوت دارد.
تضادبین طبقه
کارگروبورژوازی
ملی تضادی است
بین
استثمارشوندگان
واستثمارکندگان
که فی النفسه
انتاگونیستی
است. ولی
درشرایط مشخص
کشورما،باتضادانتاگونیستی
بین این
دوطبقه
بطورصحیح
برخوردشود،آن
وقت
میتواندبه
تضادانتاگونیستی
مبدل وبطورمسالمت
آمیزحل شود. اما
اگر مابااین
تضاد برخوردنادرست
داشته باشیم
وچنانچه نسبت
به بورژوازی
ملی سیاست
وحدت،انتقادوتربیت
رادرپیش
نگیریم ویاچنانچه
بورژوازی ملی
این سیاست
مارانپذیرد،
آنگاه
تضادبین طبقه
کارگروبورژوازی
ملی به
تضادبین
ماودشمن بدل
خواهدشد( حل
صحیحی
تضادهای درون
خلق- پنج
رساله فلسفی ص.86-87چاپ
پکینگ).
مائوتسه
دون توضیح
میدهدکه دشمنان
عمده انقلاب
کی هااندتاتوده
های رزمنده به
اسانی
آنهارادرتیررس
خودقراردهند.
اوبیان
میکندکه
اگرچندبورژوازی
ملی
نیزاستثمارگراست
ولی درحال
حاضرتعین
کننده نیست
ونبایدبارفتارنادرست
بورژوازی ملی
را درکنار
دشمنان عمده
انقلاب قرارداد
ونیروی
دشمنان
انقلاب را
تقویه کرد.سمندرنیزاین
مسئله را از نظرسیاسی
میداندوهمچنین
ازنظرتئوری آگاه
است که
درشرایط
دیکتاتوری
دموکراتیک
خلق"تضادبین
طبقه کارگرو بورژوازی
ملی ازجمله
تضادهای درون
خلق است"ولی باغرض
غیرانقلابی
میکوشدتاسطح
آگاهی نسبتاانقلابیون
جوان کشوررامنحرف
سازد. این
مبارزه
ایدئولوژیک نه،
بلکه توطئه چینی
آگاهانه است.
لنین
میگفت که
نبایدبه
ایندلیل که
فلان حرف رافلان
نویسنده
یافلان
رهبرانقلاب
گفته پذیرفت،
بلکه بایدیک
پدیده را بر
زمینه تاریخی
وشرایط
نشوونموی آن
موردارزیابی
قرارداد.
سمندرکه چپ
وراست به نام لنین
مراجعه
میکندودرعمل چنان
به اوپشت
گردانیده که حتی
بااساسی ترین
متدبرخورد
لنینی بیگانه
شده است.
اوچنان حرف
میزند که گویا
تفاوت بین بورژوازی
ملی روسیه
وبورژوازی
ملی چین را
نمیداند. تاریخ
رشدبورژوازی
درروسیه و
تاریخ رشدبورژوازی
درچین
کاملامتفاوت
است وبه همین
دلیل بورژوازی
ملی درچین
وبورژوازی
ملی درروسیه دارای
دوخاصیت
کاملا متفاوت سیاسی
میباشند. بورژوازی
ملی درروسیه، بورژوازی
ملی یک
کشورمستعمره داربی
نهایت ستمگرو استثمارگربود.
این بورژوازی خودباامپریالیزم
درتقسیم جهان
همکاسه وهم آخوربحساب
میرفت. بورژوازی
روسیه فقط
تاسالهای 1905 که
علیه نظام سرواژمبارزه
میکرد،خصلت
پیشرونده
داشت. دربورژوازی
ملی روسیه هیچگونه
تحت ستم بودن
امپریالیستی
مشهودنیست وبهمین
دلیل این
بورژوازی ملی؛
بورژوازی ملی
ضدامپریالیست
نبودونیست.این
بورژوازی
عامل ستمگری
وغارت
مستعمرات عظیم
آسیائی
واروپائی
امپراطوری
تزاری بود؛این
بورژوازی
روسیه را مانندامپراطوری
تزاربه زندان
ملل مختلف مبدل
ساخته
وباسرمایداری
امپریالیستی
فرانسه
وانگلستان
همبستروهم
آغوش بود.
بعدازآنکه این
بورژوازی
درفوریه 1917 به
قدرت رسید،
نتنهاباامپریالیستهای
انگلیس
وفرانسه
درپشت پرده
برسرتقسیم
ترکیه وایران
سازش کرده وبه
ادامه جنگ دست
زد،بلکه
مستقیمابه
سرکوب کارگران
ودهقانان
پرداخت.این
بورژوازی دشمن
عمده
پرولتاریای
روس بود. تمام
چیزیکه به این
بورژوازی
تعلق
دارد،ازتولیدکوچک
این بورژوازی
گرفته
تاتولید بزرگ آن
ضدانقلاب
ومخرب
جدوجهدساختمان
سوسیالیزم
میباشد. به
این دلیل لنین
مخالف همه
چیزاین
بورژوازی بود.
امالنین
مخالف
بورژوازی ملی
ممالک تحت ستم
آسیائی
نبودودراثرمعروفش"بیداری
ملل درآسیا"
آنهارا به
دیده دشمنان
انقلاب نمی
بیند.
بورژوازی
ملی
چین،بورژوازی
ملی یک
کشورپاره پاره
شده عقبمانده
بودکه
ازیکطرف
ازجانب امپریالیزم
و بورژوازی
بروکراتیک
تحت ستم
قرارداشت
وازجانب دیگرمالکین
بزرگ ارضی
ودیکتاتورهای
نظامی به آن
فرصت قدراست
کردن
رانمیدادند.اگراندکی
بتاریخ
بورژوازی ملی
چین دقیق شویم
میدانیم که
همانطوریکه
لنین رنگ وبوی
بورژوازی
روسیه رادشمن
انقلاب
میداندوبرحق
است،بهمانصورت
مائوتسه دون
جناح چپ
بورژوازی ملی
چین را شامل
رده های خلق حساب
میکندوبرحق
است. بورژوازی
ملی چین
درسال1912امپراطوری
چین
رابرانداخت و حکومت
ملی تحت رهبری
داکترسون
یاتسن رابه وجودآورد.
این بورژوازی
تاسالهای 1920
کماکان
انقلابی وضد فئودالیزم
باقیمانده
بود.چنانچه حزب
کمونیست چین بعدازکنگره
دوم بااین
بورژوازی سرهمکاری
راگرفت.این
همکاری با
تائیدکمینترن
وحزب کمونیست(بلشویک)اتحادشوروی
وشخص رفیق
استالین بود.ازسال
1924تاسال
1926قشربالای
بورژوازی
درداخل
کومینتاگ بادیکتاتورهای
نظامی
وفئودالهاعلیه
سیاست های
ارضی ومشی
ضدامپریالیستی
حزب کمونیست
چین
وقشرمتوسط
بورژوازی
متحدشد.دربین
سالهای 1926الی 1927
بورژوازی
بروکراتیک ودیکتاتورهای
نظامی درداخل
کومینتانگ
تحت رهبری
چیانکایشک
ازطریق
کودتای درون
حزبی قدرت
راگرفتندودیری
نگذشت که دست
به
کشتارکمونیستهازدند.بورژوازی
بزرگ (کمپرادور)ازسال1927تاحادثه
مکدین(Mukdin Incident) وبه
دنبال آن
تجاوزامپریالیزم
جاپان برچین،
تمام
شریانهای
اقتصادی،
تجارتی،
بنادر،راه
بری
وبحری،ترانسپورت،صنایع
وترابری رادرخدمت
امپریالیزم
فرانسه،انگلستان
واضلاع متحده
امریکاقرارداد.
درسالهای 1937-
1939وقتی جاپان
مستقیمابرشمال
چین لشکرکشی کرد،چین
بین
امپریالیستهای
غربی تقسیم شده
بود. درجریان
جنگ مقاومت
علیه
امپریالیزم
جاپان،ازجائیکه
تضادعمده
باامپریالیزم
جاپان بود، بورژوازی
بیروکراتیک
وفئودالیزم
چین رشدفوق
العاده داشت. بعدازتسلیم
شدن جاپان
چهارخانواده(چیانگ،
سونگ، کونگ
وچنChiang, Soong, Kung, Chen) صاحبان
ثروت چین بودندکه
دراتحادباامپریالیستهای
غربی ازطریق
کومینتانک،گلوی
خلق چین
رافشرده وبه
بورژوازی ملی
این کشورفرصت
نفس کشیدن
رانمیداد.
بطور مثال: کشتیهای
چینی برای
انتقال اموال
ازطریق دریای
یانگ تسه
بایداز قایق
های امریکائی
وکشتی های
جنگی انگلیسی
اجازه
عبورومروررامیگرفتند.
انگلیس
هاازدهانه
دریای
زردتانانکینک
پایتخت
کومینتانک
رادرطول 235
میل(حدود386
کیلومتر)(عمده
ترین راه آبی
تجارت
باکوریا)
دراختیارداشتند.
قایق های جنگی
امریکائی
ازنانکینک به
طول 1600
کیلومتردرامتداد
دریاتاآخرین
نقاط قابل
حرکت این قایق
های مال
التجاره چینی
راشدیداکنترول
میکردند.این
قایق هاکه به
مسلسلهای
سنگین مسلح
بودند،باچنان
خشونتی
سوداگران و تجاران
ملی چینی
راموردآزاروحقارت
قرارمیدادندکه
اکثریت
آنهابعدازیکمرتبه،
باردوم عزم
سفرازطریق
دریای یانگ
تسه
رانمیکردند. زیراازیکطرف
تحقیروآزاروازجانب
دیگرپول حق
العبوری که
آنهامیپرداختند،برخی
اوقات مساوی
بودبامقدارسودی
که
آنهاازطریق
آن سفربدست می
آوردند. این
فقط یک مثال
بودازسرکوب
بورژوازی ملی
چین به واسطه
امپریالیستها.
اکنون
ازآقای سمندرمیپرسیم
که آیا خصلت
این بورژوازی
ملی با خصلت
بورژوازی
روسیه
میتواند یکی
باشدکه بتوان
مائوتسه دون
را ناحق
بخوانیم؟
اگردرست است
که حقیقت
رابایدازواقعیت
بدست آوردواگردرست
است که
مارکسیزم
تحلیل مشخص
ازاوضاع مشخص
راحکم میکند،
کارمائوتسه
دون همانقدر
درست است که
کار لنین درست
بود. برای
توضیح
بیشترنقش بورژوازی
ملی درانقلاب
چین یک نقل
وقول دیگرراازمائوتسه
دون نقل واین
بخش راخاتمه
میدهیم. مائودرموردنقش
بورژوازی ملی
درچین چنین
میگوید"آن عده
اندک
ازعناصرراست
بورژوازی ملی
که وابسته به
امپریالیزم،فئودالیزم
وسرمایداری بیروکراتیک
ومخالف دموکراتیک
توده ای
میباشندنیزدشمنان
انقلاب
اند،خالانکه
عناصرچپ بورژوازی
ملی که وابسته
به مردم
زحمتکش
ومخالف مرتجعین
میباشندوهمچنین
آن عده اندک ازمتنفذین
روشن بین که
ازطبقه
فئودال
هاجداشده
اندنیزانقلابی
اند. امانه آن
اولی هانیروی
عمده دشمن
اندونه دومی
هانیروی عمده
انقلابیون
اند. هیچ یک
ازآنها
نمیتوانند
تعین کننده
خصلت انقلاب باشند.
بورژوازی ملی
طبقه ای است
ازلحاظ سیاسی
بسیارضعیف
وسخت
متزلزل،امااکثریت
اعضای آن
ازآنجاکه
ازجانب
امپریالیزم،فئودالیزم
وبورژوازی
بیروکراتیک
گرفتارآزار و محدودیت
اند میتوانند
به انقلاب
دموکراتیک توده
ای بپیوندند
ویا موضع
بیطرف
اختیارکنند.
آنها بخشی
ازتوده های
پهناور خلق
اند، ولی نه
نیروی عمده
آنهاونه
نیروی تعین
کننده خصلت
انقلاب.
معذالک نظربه
اینکه اهمیت
اقتصادی
دارندومیتوانندبه
مبارزه علیه
امریکاوچیانکایشک
بپیوندندویادراین
مبارزه بیطرف
بمانند، برای
ما ممکن ولازم
است که آنهارا
باخود متحد
گردانیم"(درباره
مسئله
بورژوازی ملی
ومتنفذین
روشن بین.
آثار منتخب.
جلد 4. صفحه 301)
اینست موضع
مائوتسه دون
درقبال
بورژوازی ملی
ومالازم
نمیدانیم
بیشترازاین
دراین موردصحبت
کنیم.
2- تکامل
تئوری وتاکتیک
دیکتاتوری
پرولتاریاازلحاظ
سیاسی به
واسطه
مائوتسه دون
مائوتسه دون
شکست
پرولتاریادراتحادشوروی
راجمعبندی
کرد. اودرفش
دفاع
ازديكتاتوري
پرولتاريا را
به اهتزازدرآوردواز
تئوری"تصرف
قدرت سیاسی ازطریق
قهرانقلابی"دفاع
کردوبرادامه
مبارزه علیه نظام
امپرياليستي پافشاری
نمود.مائو مبارزه
علیه دارودسته
خاین خروشف
رادرسطح بین
المللی رهبری
کردوازخظ
درخشان سیاسی-
ایدئولوژیک
مارکس ولنین نه
فقط دفاع
نمودبلکه
آنراتکامل
بخشید. مائوتسه
دون درعین
اینکه خدمات
بزرگ رفیق
استالین
رابرجسته
ساخته ومعرفی
کرد، ازکمبودات
واشتباهات
اونیزانتقادکرد.مائوتسه
دون دیکتاتوری
پرولتاریارادرهمراهی
وموازی
بامبارزه دردرون
حزب ازپیش
بردورابطه
حزب وطبقه
وطبقه وحزب
راازیکطرف
وجنبش
وایدئولوژی
وایدئولوژی
وجنبش را از طرف
دیگر،روشن
وواضح ساخت. قبل
ازمائوتصورمیشدکه
حزب طبقه بخشی
ازطبقه است، امامائوتسه
دون نقش حزب
رابیشترروشن
ساخت.اوحرف
لنین راکه
میگویدحزب
آله
وابزارمبارزه
پرولتاریااست
بیشتربازکردوبه
نقش آن در
پروسه های
مختلف مبارزه
طبقه برای نیل
به کمونیزم
دقیق شد. لنین
درموردنقش حزب
گفته بودکه
حزب پرولتاریا
تا آخرین
روزهای حیاتش عمده
ترین ارگان
متشکل پرولتاریاباقی
میماند،مائوتسه
دون باتکیه براین
تعریف لنین درمورد
اهمیت حزب گفت
که درحزب
همیشه
دوگرایش
وجوددارد.گرایش
انقلابی
وگرایش
ضدانقلابی.
زیراتازمانیکه
بورژوازی
درجامعه
وجوددارد،
خواستهای
بورژوازی به
شکلی
ازاشکال، خواسته
یانخواسته
ازطریق اعضای
حزب در درون
حزب
نفوذمیکندوبه
گرایش سیاسی
مبدل میشود.
به این دلیل
دردرون حزب
همیشه گرایش
انقلابی
وگرایش ضد انقلابی
برای حاکمیت درنبرداست.
ظهوررویزیونیزم
دراتحادشوروی
نشان دادکه
بورژوازی
ازدرون حزب
پرولتاریامی
آید.
خروشف،بریژنف
ودیگرروزیونیستهای
خاین
اتحادشوروی
فرزندان
کارگران
بودندکه درمدرسه
ودانشگاه اتحادشوروی
تعلیم وتحصیل
یافته
بودند.اینهاازخارج
نیامده
بودندودرشب
مرگ رفیق
استالین
نیزبه یکباره
گی
رویزیونیست
نشدند. آنها
درداخل حزب نطفه
بسته وجوانه
زده بودند.
ماتریالیزم
دیالکتیک حکم
میکندکه یک
پدیده در یک
شب نطفه بسته،
جوانه زده وبه
حد بلوغ نمیرسد.
مائوتسه دون
باتحلیل
دیالکتیکی
ازپروسه
رشدرویزیونیزم
دراتحاد
شوروی به
وجوددوگرایش
یابهتربگوئیم
دوخط درداخل
حزب پی
بردوگفت که
دیکتاتوری
پرولتاریامربوط
به اینست که
کدام یک ازاین
دوخط پیروزمیشود"پرولتاريابدنبال
آنست كه جهان
رابرمبناي جهان
بيني خودش
متحول سازد، بورژوازي
هم همينطور.
بدين
ترتيب،اين
سئوال كه بالاخره
كدام پيروز
خواهندشد:
سوسياليسم
ياسرمايه
داري،هنوزبقوت
خودباقي است."(مائوتسه
دون درباره حل
صحيح تضادهاي
درون خلق.
آثارمنتخب
جلد5).
ازآنجائی
که حزب تعین
کننده ترین
ارگان پرولتاریاست،
لذاغالب بودن
گرایش پرولتری
یاگرایش مارش
بسوی کمونیزم
بایددرداخل
حزب ازطریق
مبارزه دوخط تامین
گردد. درخارج
ازحزب یعنی
درتمام عرصه
های دیگراجتماعی
باید سیاست
پرولتری یعنی
مبارزه طبقاتی
درمقام
فرماندهی
قرارداشته
باشد.
3- تکامل
تئوری
وتاکتیک
دیکتاتوری
پرولتاریاازلحاظ
اقتصادی به
واسطه
مائوتسه دون
مائوتسه دون
روشن ساخت که
دشمنان
انقلاب
پرولتری
درعین اینکه
درروبنایعنی
درداخل حزب
ازطریق تبلیغ
وترویج ایده
های بورژوازی
به تخریب
انقلاب دست
میزننددرفابریکه
ها،موسسات
خدماتی
ودستگاه های اداری
وحتی تعلیم
وتربیه
نیزآرام نمی
نشینندوبرای
ایده ها وافکارشان
زمینه های
مادی
ایجادمیکنند
وگام به گام
آنهارارشدوتوسعه
میبخشند.
بنابه این،
مبارزه دوخط
پدیده محدودبه
عرصه
ایدئولوژی
نیست.مائوتسه
دون شرح دادکه
پرولتاریاباتصرف
قدرت سیاسی دوگسست
عمده ازجامعه
کهن راعملی
میسازد.نخست
قدرت سیاسی
بورژوازی
راسرنگون
وقدرت سیاسی
خود راجانشین
آن میسازدوثانیا
مالکیت خصوصی
بورژوائی
رانابودومالکیت
جمعی
رابرقرارمیکند.این
دوگسست؛جهش
کیفی بزرگی
است بسوی نیل
به کمونیزم
امابه هیچ وجه
کافی نیستند.
لنین
ازخطرتولیدکوچک
درشرایط تحت
دیکتاتوری
پرولتاریاسخن
گفته بودولی
مائوتسه دون خیلی
عمقیترازآن
رفت ومتوجه
شدکه درجامعه
تحت دیکتاتوری
پرولتاریا اگر
چندقانون
ارزش حاکم
نیست ولی
کماکان عمل میکند.
مائوتسه دون
ازسیستم
معاشات حرف
میزندونشان
میدهدکه
چگونه درچین 8
نوع
معاش(درسالهای
نیمه اول دهه 70
به 6 نوع معاش
تنزل یافته
بود)وجوددارد.
وچطوراین مسئله
خود از و فرت
وهیرارشی
امتیازات
اقتصادی(درنتیجه
اجتماعی)حکایت
میکند.معنی
این حرف اینست
که تا"تضادبین
کارذهنی
وکاریدی"،
"تضادبین
شهروروستا"و"تضادبین
زیربناوروبنا"حل
نشود،نمیتوان
تفاوت
درسیستم معاش
افرادرابطور
میکانیکی
ازمیان
برداشت. به
این دلیل
دوگسستی که
پرولتاریاازجامعه
کهن انجام
میدهدفقط وفقط
آغازانقلاب
است. اگر به
آنهاوبه ویژه
به اجتماعی
ساختن مالکیت
ارزش
زیادبدهیم،
دچاراشتباه
میشویم.
دراتحادشوروی
زمان رفیق
استالین گفته
میشدهنکامیکه
مالکیت خصوصی
کاملاازبین
برودوجایش
رامالکیت عمومی
بیگیرد،
طبقات نيزازبين
مي روندو رفیق
استالین
نیزبه همین
لحاظ یک زمان
گفت که
دراتحادشوروی
دیگرطبقات
متخاصم
وجودندارند.
این نادرست
بود وازتکیه
کردن یکجانبه
برروی"مالکیت"
منشامیگرفت.
براساس این
بینش،
بورژوازي فقط
دروجود
بورژوازي بجا
مانده ازگذشته
ياجاسوسان
امپرياليسم
جستجومي شد. اگرچندرفیق
استالین
دراواخرعمرش
این استنتاج
رانادرست
خواند وبه درستي
نوشت که دراتحادشوروی
تاهنوزهم بین
نیروهای
مولده ومناسبات
تولیدی
تضادوجودداردولی
استنتاج
سیاسی
یانتیجه گیری
لازم راانجام
نداد. امامائوتسه
دون پیشتررفت
ونشان دادکه تضادبین
نیروهای
مولده ومناسبات
تولیدی
وهمچنين
تضادبين
روبناوزيربنادرسرتاسردوران
سوسياليزم
بشكل
وجوددوطبقه
متخاصم پرولتاریاوبورژوازی
باقی میماند.
بهمین لحاظ مبارزه
طبقاتي بين
آنهاهمواره
درجريان است. ازمائوتسه
دون نقل
میکینم" بورژوازي
بااتكاء به
همين تضادها
مي تواند مرتباً
مناسبات توليدي
واجتماعي
سرمايه
دارانه را
گسترش دهد وبالاخره
قدرت سياسي را
غصب كند.
ثانياً با اتكاء
به اين
واقعيات و
تجارب تاريخي
ميتوان جمع
بندي كرد كه
راه كمونيزم
طولاني تر
وپيچيده تر
ازآن است كه
تابحال انگاشته
مي شدواين
راهي مملواز
عقب گردها و
شكست ها خواهد
بود." (مائوتسه
دون درباره حل
صحيح تضادهاي
درون خلق.
آثارمنتخب
جلد5).
به این
قسم مائوتسه
دون یگانه
رهبربزرگ
پرولتاریاست
که به این
استنتاج
میرسدکه نظام
مالکیت جمعی
تنهادرزیربنا
نمیتواند به
معنی حقیقی
مالکیت جمعی
باشد. مالکیت
خصوصی زمانی
نابود شده
وجای
آنرامالکیت جمعی
گرفته است که
این امردرروبنانیزبوجودآمده
باشد؛ یعنی
شکل ومضمون باهم
منطبق باشند.
واین کاردرمدت
کوتاهی عملی
نیست وبه همین
دلیل بودکه
مائوتسه دون
دردهمين
پلنوم هشتمين
كميته مركزي
حزب كمونيست
چين درسال 1962
گفت:"جامعه
سوسياليستي
يك دوره
نسبتاًطولاني
رادربرميگيرد.
دردوره
تاريخي
سوسياليسم،
هنوزطبقات
موجودند
تضادهاي
طبقاتي
ومبارزه
طبقاتي
موجوداست،بين
خط
سوسياليستي وخط
سرمايه داري
مبارزه وخطراحياء
سرمايه داري
وجوددارد.
مابايدطبيعت
طولاني
وپيچيده اين
مبارزه را درك
كنيم،بايدهشياري
خودراافزايش
دهيم وتربيت
سوسياليستي
رابه پيش
بريم.
بايدتضادهاومبارزه
طبقاتي
رابدرستي درك
كنيم
وتضادهاي بين
خود و دشمنان
راازتضادهاي
درون خودمان
تميزدهيم. درغيراينصورت
يك
كشورسوسياليستي
بضدخود بدل شده
و عقب گرد
خواهد نمود، و
سرمايه داري
درآن احياء
خواهد شد.
ازهم اكنون
بايداين
مسئله راهرساله،هرماهه
وهرروزه بخود
ياد آوري كنيم
بطوريكه
بتوانيم درك
عميقتري ازآن
يافته وخطي
ماركسيستي ـ
لنينيستي
داشته باشيم."
( به نقل از
اسناد و مدارك
كنگره نهم حزب
کمونیست چین)
دراینجا
به وضاحت می
بینیم که
مائوتسه دون
به انکشاف
تکنولوژی،
ارتقای سطح
تولیدوتوسعه نیروهای
مولده توجه
عمده اش
رامبذول
نمیدارد. این
هامسایلی
بودندکه
آنروزهاازسوي
رويزيونيست
هاي روسي
وچيني بمثابه
نيروي محركه
جامعه سوسياليستي
بسوي كمونيسم
مطرح مي شدند.
مائوتسه دون
برای رداین
تئوری
رویزیونیستی
میگفت که اگربه
توسعه
وانکشاف
تکنولوژی
دراتحادشوروی
وارتقای
اقتصادوگسترش
صنایع آن می
بینیدبه حاکمیت
رويزيونيست
ها و سیطره
سیاست بورژوازي
برحزب ودولت
آن كشورنیزنگاه
کنید. آنها
قمر مصنوعی
شان را
برمهتاب پیاده
کرده ولی پرچم
سرخ
پرولتاریارانیز
به زمین
کشیدند.
3- تکامل
تئوری
وتاکتیک
دیکتاتوری
پرولتاریاازلحاظ
فلسفی به
واسطه
مائوتسه دون ،
ماتریالیزم
تاریخی
برآنست که درمراحل
معینی ازتغییرمناسبات
زیربنائی،اشکال
معین مناسبات
روبنای
اجتماعی مانند
ایده ها،سنت
ها،فرهنگ وغیره
باآنهادرتوامیت
وخوانائی
قرارمیگیرند. یعنی
اینکه
روبناهمپای
زیربناتغییرنمیکند،بلکه
روبنای جامعه
بدنبال
زیربنای آن
تغیرمیکند. درهرتغیرکیفی
زیربنائی،روبنااززیربناعقب
میماند؛به
این دلیل بین
زیربنا و روبنابرای
یک مدت طولانی
تضادوجوددارد.
امااین
تضادفقط دریک
موردتضادآنتاگونیزم
است که
مناسبات
زیربنائی به
مالکیت جمعی
رسیده
ومناسبات
روبنائی جامعه
تاهنوزدرتارهای
عنکبوتی
مالکیت خصوصی
گیرکرده باشد.به
عبارت
دیگر؛این
تضاددرجامعه
سوسیالیستی
انتاگونیزم
است.
پرولتاریاکه
بورژوازی
راازنظرسیاسی
سرنگون ساخته
و خودقدرت
سیاسی
رادردست
دارد،ازنظرعادات،سنن
وفرهنگ دربطن
شرایط کهن
یعنی دربطن
شرایط مالکیت
سرمایداری
تولدوتربیه
گردیده وعقبمانده
ترین طبقه
جامعه
است.زیراحاکمیت
استثماروستم
درجامعه کهن
پرولتاریا و متحدین
سیاسی
اشرامذهبی
تروخرافه
ترازدشمنانش
تربیت میکنند.
فرهنگ
سرمایداری
ازطبقات تحت
استثمارمیطلبدکه
مطیع، فرمانبردار،گردن
خم،انعطاف
پذیر، سخت کوش،
دقیق ووفادارباشند.
ستم واجحاف،
خوف ازبیکاری
وهراس از فقرکارگررابسوی
پناه بردن به
مذهب تیلاکرده
ومذهبی بودن
نزدکارفرمایکی
ازخواص
پسندیده
کارگراست. اگرچند
پروسه مبارزه
تصرف قدرت
سیاسی این
طبقه راسرکش وشورش
گر،شجاع وفاتح
میسازدولی اینهابرای
سیادت و ایجاد
جهان نوین کافی
نیستند. به
این دلیل این
طبقه
نیازمندمدتهای
طولانی است تانخست
خودوسپس مناسبات
بورژوائی
جامعه را بطوربنیادی
تغییردهد. به
همین دلیل
بودکه مارکس به پرولتاریامیگفت"شماباید
پانزده، بیست،
پنجاه سال
جنگهای داخلی
ونبردهای بین
المللی
راازسربگذرانیدتابلآخره
موفق
شویدنتنهامناسبات
موجودبلکه
خویشتن
رانیزتغیرداده
وخودرابرای
سیادت سیاسی
قابل نمائید(ک.مارکس
وف.انگلس جلد8
ص.806).
دراینجااین
سوال مطرح
میشودکه
چطورمیتوان درموازات
همگانی ساختن
مالکیت یعنی
ساختمان
سوسیالیزم
درزیربنا
عادات
وسنن،افکارواعتقادات
مذهبی وغیرمذهبی
خرافه راکه به
جامعه کهن
خدمت
میکنند،تغیردادوروبنای
نوین فرهنگی
راایجادنمود؟
این سوالی است
که مارکس
ولنین
نیزآنرابانبوغ
درخشان شان
درک کرده
بودند.اماچگونه
بایدآنرا اجراکرد؟اجراکردن
آن مربوط به جمعبندی
وسنتزمبارزات
وسیع
تئوریک-سیاسی
ای است که بین
پرولتاریاوبورژوازی تحت
دیکتاتوری
پرولتاریا
صورت میگیرد.
برای مائوتسه
دون روشن بود
این کارازراه بیروکراسی،صدورفرمان،تبلیغ
حزبی،رسانه
های خبری
وغیره اجرا
شدنی نیست.اوبادرک
درست ازطبیعت
مبارزه
طبقاتی
وتئوری مارکسیزم-
لنینیزم به
این استنتاج
رسیده بودکه
تنهازمین
لرزه های جهشی
ای که بدست توده
های ملیونی
انجام می
یابد،
میتوانندراه
حل درست این
تضاد باشد.
کسی که میداند
انقلاب بیروکراسی
وکودتا،فرمان
صادرکردن و
تبلیغات
رسانه یی
نیست، بلکه
بسیج توده های
ملیونی وایجادزمین
لرزه های
متلاطم
است،به ارزش واهمیت
تاریخی
کارمائوتسه
دون پی میبرد.اگردر
روزگارمارکس
ولنین
اپورتونیستهای
رنگارنگ دیکتاتوری
پرولتاریاراردمی
کردند،مارکس،انگلس،لنین
واستالین می گفتند
کسی
دیکتاتوری
پرولتاریاراقبول
نداشته باشد،کمونیست
نیست دردوران
بعدازانقلاب
کبیرفرهنگی
پرولتاریایی
دیگرتنهاوتنهاقبول
دیکتاتوری
پرولتاریاکسی
راکمونیست
نمیسازد. سمندرنیزآنراقبول
دارد!ا ماامروزکمونیست
حقیقی کسی است
که"ادامه
انقلاب تحت
دیکتاتوری
پرولتاریا"راقبول
داشته باشد.
چون این کشف
آخرین مرحله
تکامل انقلاب
پرولتاریائی
راتشکیل میدهدوبه
واسطه
مائوتسه دون
انجام
یافته،لذا:کسی
که مائوتسه
دون راقبول
ندارد،کمونیست
نیست.
پایان بخش
پنجم
مائویست
های
افغانستان
عقرب 1390—نوامبر
2010