حميدجوان25 ساله است،ابروان تند و قد بلنددارد، وقتی سخن ميگويد تبسم برلبانش نقش می بندد. ازقيافه ظاهری اش پيداست که مردمصمم وجدی است. وی چندسال قبل ازدواج نموده و نتيجه ازدواجش يک دخترک سه ساله می باشدکه ذکيه نام دارد .
حميددرسراجی
کابل دريکی ازخانه های کرائی زندگی
ميکند ،معاش ماهوارکفايت زندگی فاميل اش رانمی کند. ناگزير بعد ازرخصتی
ازوظيفه تاناوقت های شب دريکی ازدکان های محل شاگردی
ميکندچراکه در مساله عروسی زيادقرضدارشده است ومجبوراست قرضش رابپردازد.
شبانه زمانيکه حميد به خانه برمی گرددبرای ذکيه درجن
درجن قلم وکتابچه می آورد. خانمش نظيفه ميگويد:
-حميد توچه ميکنی؟ ذکيه هنوزخورداست به قلم وکتابچه نمی فهمد، باز که کلان شدبرايش قلم و کتابچه بيار. حميد با تبسم ميگويد:
-فرق نمی کندبرايش ذخيره کن آينده به دردش ميخورد. انسان به يک حال نيست گاهی پول ميداشته باشد گاهی نميداشته باشد.
وقتی حميد از کار به خانه می آيد. ذکيه بايک عالم خوشی وخوشحالی خودرابه آغوش پرعطوفت حميد انداخته وحميدآنرا نوازش پدرانه ميکند وباموهای مشکی اش به بازی مشغول ميشود. قصه های کودکانه وشيرين برايش ميگويد: حميد که پسر يک کارگر بوده در زندگی بجز رنج وبدبختی، غم واندوه چيزديگری نصيبش نگرديده آرزودارد دخترکش آينده خوب وباسعادت داشته باشد وبرای خوشبختی آن هزارويک نوع طرح ونقشه ميکشد.
♣♣♣
شب تار است همه جا
سکوت مطلق
حکمفرماست. سرمای زمستان بيداد ميکند حميد ،خانم
ودخترکش گرد صندلی نشسته اند. حميد به فکروچرت غرق
است بسياری از رفقايش دستگير شده اند . حزبي ها وجواسيس دولت مبارزين را سايه وار تعقيب می نمايند. حميد گاهی به رفقايش
،گاهی به خودش وزمانی هم به خانم ودخترک
يکتا ونازنينش می انديشد واز آن هراس داردکه اگر دستگير شود روزگار خانم وطفلک نازنينش چه خواهد شد؟ خانمش متوجه وی شده ميگويد :
" حميد چايت سرد شد ،چرا
در فکروچرت غرق هستی؟ خدا مهربان است" خانم حميد فکر ميکند که حميد از
خاطر قرضداری وکرايه خانه به تشويش است. حميد گيلاس چای رااز
جايش بر داشته متوجه ساعت ميشود. دودقيقه ازاخبار شب گذشته است.
راديو راروشن ميکند. راديو طی اعلاميه ای از مردم ميخواهد
که " برق های شان را خاموش نموده وپرده های خانه های شانرا
کش نمايند. هنوز اخبار شب تمام نشده که زنگ کوچه به شدت به صدادر ميآيد. حميد احساس ميکند که حتماً جواسيس دولت است. خانمش
وار خطا ميشود و ميگويد:" خداخير کند در اين وقت شب چه گپ
است؟ که اينقدر به شدت زنگ ميزنند" حميد ميگويد:" وارخطا نشو ممکن است کسی کار داشته باشد" زنگ در وازه کوچه دوباره به صدا در مِي
آيد. حميد بطرف دروازه حرکت ميکند وميپرسد کيست ؟ جواسيس دولت
جواب ميدهند تلاشی است. در وازه را باز کن. حميد اطراف خودرا نگاه
ميکند وميخواهد فرار نمايد. اما متوجه ميشود که همه جارا افراد مسلح
اشغال نموده اند وفرار مشکل است. حميد که راه ديگری ندارد،مجبوردر وازه را باز ميکند. افراد مسلح سریع داخل محوطه حويلی ميشوند
ومانند تگرگ باران بر سر و روی حميد ميريزند،بعداً داخل خانه
ميشوند وبه جستجوی اسناد وشواهد ميپردازند. خانمش گريه ميکند،
ناله ميکند، عذر و زاری ميکند، قسم وقرآن ميدهد تا شوهرش را رها سازند، اما فايده نميکند ذکيه از ترس زير صندلی پنهان ميشود وگريه
ميکند. افراد مسلح مثل سگان وحشی برسر و روی حميد
ميکوبند ،دو ودشنام ميدهند وميپرسند که کتاب ها واسناد کجاست؟ اما
حميد مثل سنگ ساکت است وچيزی را افشا نميکند. نظيفه گريه ميکند، ناله ميکند، عذ رو زاری ميکند، هر چه تلاش ميکند تا حميد را رها سازد
موفق نميشود. حميد برای نظيفه ميگويد: " من مرد
هستم در فکر من مباش! غم ذکيه را بخور، وقتی ذکيه کلان شد آن را به
مکتب شامل کن." هنوز حرف حميد قطع نشده است که ضربه ای محکمی بر
روی
حميد حواله ميگردد. مردان مسلح بعد از در يافت چند جلد
کتاب با دو ودشنام از خانه بيرون شده وحميد را کشان کشان باخود
ميبرند. نظيفه چيق ميزند ،گريه ميکند ،موهای خويش را تار
تار ميکند، سنگ وخاک را بر روی خود باد ميکند. همسايه ها خبر ميشوند. نظيفه
از حال ميرود، زن همسايه آن را به خانه ميبرد.
نظيفه بعد از اين واقعه با دخترکش ذکيه تنها ميماند و زندگی سخت و مشکلی را سپری می نمايد. برای پيدا کردن کرايه خانه و نفقه به خانه های همسايه ها کالا شوئی ، خانه تکانی و خدمت گذاری می کند. ذکيه آهسته آهسته بزرگ می شود مکتب را خلاص می کند و با هزارو يک واسطه و وسيله بالاخره در يکی از مکاتب دختران شهر کابل شامل وظيفه می شود. مادر ذکيه خيل خوشحال مِيشود و بخود ميبالد، زيرا ارمان وی برآورده شده و دخترش صاحب درس و تعليم شده است. نظيفه شبی خواب می بيند که حميد خيلی پريشان و به چرت و فکر غرق است موهايش ماش و برنج شده و در غم و اندوه بزرگی فرو رفته است و برای نظيفه می گويد: " که من از خاطر ذکيه خيلی پريشان هستم" نظيفه حميد را تسلی ميدهد و برايش می گويد :"غم و غصه نکن ذکيه شکر جوان شده دخترک پاک و با عفت است مکتب را خلاص کرده و فعلاًًًشامل وظيفه شده است. پنج پنجه اش پنج چراخ است از کالاشوئی، خياطی ،پخت و پز و جمع و جارو ی خانه از هيچ چيز پس نميماند از بس که دخترک خوب است همه همسايه ها تعريف و توصيفش را می کنند.
♣♣♣
گروه های مسلح مجاهدين داخل شهر می شوند همه جا را اشغال می نمايند. در شهر هر طرف پاتک ها و سنگر ها به نظر می رسد، جنگ های تنظيمی بين گروهای مسلح آغاز می شود و شهر آهسته آهسته به ويرانه مبدل می شود. متنفذ ين و سرمايه داران از شهر فرار می کنند و گروپ های مسلح به جان و مال مردم تجاوز نموده و دارائی های مردم را به يغما می برند. هر شب آواز گريه و زاری زنان،مردان و طفلکان به آسمان بلند می شود که از طرف افراد مسلح مورد تجاوزوتاراج وحشيانه قرار می گيرند.
♣♣♣
نظيفه به بستر افتيده است دارو و درمان به حالش فايده ندارد هر روز و ضع صحی آن از بد بدتر می شود. در بستر مريضی به آينده ذ کيه فکر می کند و ازاين تشويش دارد که بعد از مرگ وی روزگار ذکيه چه خواهد شد؟ وقتی چشمان خود را می بندد اشباح را می بيند، افراد مسلح را مي بيند که می خواهند ذکيه را اختطاف نمايند. وی نميگذارد اما زورش نميرسد، قيل می پرد، از خواب بيدار می شود، اشک از چشمانش سرازير می شود،ذکيه راصداميکند،دلش نميخواهد ذکيه يک لحظه از کنارش دور باشد، به چوتيها وسر و رويش دست ميزند، سرش را در بغل ميگيرد وآن راغرق بوسه ميکند،گريه ميکند، ناله ميکند، چيق ميزند وميگويد:" کاش پدرت زنده ميبود،کاش يک برادر ميداشتی" ذکيه باگوشه چادر اشکهايش راپاک ميکند. مادرش راتسلی ميدهد وميگويد: "مادرجان چاشت است اگر اجازه ات باشد بروم واز نانوائی نان بياورم"مادرش ميگويد:" جان مادر فکرت رابگير دور نرو اگرنانوائی کوچه قايم بود دوباره بر گرد. "ذکيه بچشم مادر! ذکيه از خانه خارج ميشود وبطرف نانوائی حرکت ميکند،در راه به هزارويک نوع چرت وفکر غرق می شود به مادر مريضش فکر ميکند به آينده خود می انديشد که اگر خدا ناخواسته مادرش فوت شود چه روزی به سرش مي آيد. هنوز چند قدمی بر نداشته که موتر تيوتای که اطراف آن راشيشه های سياه احاطه نموده است در مقابل چشمانش برک ميزندوچند نفر افراد مسلح که تفنگ های کلاشنکوف بر شانه دارندوروي های شان را بادستمال های ابريشمی پوشانيده اند از موتر پائين شده وبطرفش نزديک ميشوند. مي خواهد راه اش راتغير دهد اما ناگاه مورد حمله افراد مسلح قرارمی گيرد. هر قدر دادوفريادميکند، جائی رانميگيردوآن رابزور داخل موتر پرتاب ميکنند. موتر به سرعت از شهر خارج شده وبطرف قريه حرکت ميکند. بعد از چند دقيقه موتر به محل موعود ميرسد. افراد مسلح ذکيه را از موتر پائين کرده وبه زور داخل قرارگاه می برند وآن رادر اتاقی زندانی ميسازند. ذکيه چيق ميزند، داد وفرياد ميکند مادرش بياد ش ميآيد که ميگفت: " جان مادر فکرت رابگير، دور نرو واگر نانوائی قائم بود دوباره برگرد"سرش دورميخورد، پاهايش سستی ميکند،به روی اطاق می افتد، دوباره بر ميخيزدبه مشت و لگد به دروازه ميکوبد، گريه ميکند، ناله ميکند، مادرش رامی بيند که در بستر افتيده به سختی نفس ميکشد، ذکيه را صداميکند، اشباح را می بيند که قهقه میخندند، تفنگ هایشان را به هوا تکان ميدهند،رقص و پايکوبی ميکنند ومادرش را تهديد به مرگ ميکنند. ذ کيه چيق ميزند، ناله ميکند، گريه ميکند ودوباره به زمين می افتد. در بيرون اطاق افراد مسلح با ريشهای غلووکلاهای پکول گشت وگذار ميکنند. يکی از افراد مسلح در وازه راباز ميکندوکلاشنکوف رابطرف ذکيه نشانه گيری ميکند وآن رابه سکوت وادارميسازد. ذکيه معصومانه با عذر و زاری ميگويد:"من چه گناه دارم، پدرم راخلقی ها وپرچمی ها بردند وتا امروز مرده وزنده آن معلوم نيست. مادرم با هزار مشکلات مرا بزرگ ساخت که به دردش بخورم، فعلاً در بستر مريضی افتيده است. من پشت نان بر آمدم که برايش نان ببرم، اگر خبر شود که شما مرا اينجا آورده ايد ، دل ترق ميشود، به لحاظ خدا مرا رها کنيد، شما خو مسلمان هستيد از خود خواهر ومادر داريد، من دختر بد نيستم. شخص مسلح ميگويد:" امر قومندان است."
♣♣♣
مادر ذکيه در بستر افتيده وچشمانش ذکيه را ميپالد. خداراياد ميکند، زيارت هارا شفيع ميآورد، نذر به گردن ميگيرد،ثانيه ها، دقيقه ها وساعت ها می شود، اما از ذکيه خبری نيست. تشويش مادر ذکيه زياد ميشودبه گريان می افـتد، ناله ميکند، موهای خودرا تار تار ميکند حزبيها ومجاهدين را بد دعاميکند، گريبان خودرا تا به دامن پاره ميکند، حرکات عجيب و غريب از خود تبارز ميدهد به طرف دروازه اشاره ميکند، کلمات نامأنوس استعمال ميکند، آدم کش ها ،بی غيرت ها،بی ناموس ها! مادر ذکيه از حال ميرودزنان همسايه بالای سرآن گريان ميکنند.
♣♣♣
نسيم ملايم بهار به
وزيدن آغاز نموده دامنه کوه خواجه صفا سرود غم انگيز
ناجوانمردی ،بی غيرتی وبی عاطفگی گروهای مسلح مجاهدين راپخش ميکند و زمين وزمان به حال ذکيه ومادرش اشک ميريزند.
مردم جوپه جوپه به دامنه کوه خواجه صفاگرد می
آيند، جنازه مادر ذکيه رابه خاک ميسپارند وبر عاملين جنايات 7و8ثور
لعنت ونفرين می فرستند.